عصر ایران ؛ جعفر محمدی – روز گذشته، دو اتفاق ساده مرا برد به سال های نه چندان دوری که بر این ملک گذشته است.
اولین اتفاق، حضور رئیس جمهور در یک جلسه، با «پیراهن آستین کوتاه» بود؛ یک موضوع ساده که اساساً جایی برای بحث و بررسی ندارد چرا که در سراسر دنیا و در همین ایران خودمان، انسان های زیادی در فصل گرما، لباس آستین کوتاه می پوشند. اما از آنجا که یکی از مصائب کشور ما این است که “موضوعات پیش پا افتاده در جهان برای ما مسأله است”، این ماجرا هم لابد از این قاعده ملی(!) خارج نیست.
وقتی لباس آستین کوتاه رئیس جمهور کشور را دیدم، ناخودآگاه پرت شدم به سال های نه چندان دور که مأموران کمیته – اسلاف گشت ارشاد – مردانی را که با پیراهن آستین کوتاه در معابر ظاهر می شدند، به زور می گرفتند، به مقر کمیته می بردند و تعهد می گرفتند که دیگر از این غلط ها نکنند. گاهی هم خلاقیت هایی به خرج می دادند تا بلکه مثلاً امر به معروف و نهی از منکرشان، مؤثرتر باشد؛ مثلاً یکی از دوستانم می گفت که یک بار او را که آستین کوتاه پوشیده بود، گرفتند و بازوهایش را تا جایی که بیرون بود، داخل سطل رنگ کردند و گفتند: حالا برو خانه و بشورش تا دیگه با این سر و وضع مبتذل بیرون نیایی!

یا تصویب کرده بودند که از ورود آقایان آستین کوتاه به ادارات و دانشگاه ها جلوگیری کنند و از این قبیل حماقت ها!
پوشیدن شلوار لی هم که زمانی جزو معاصی کبیره بود و برادران تیغ به دست، در خیابان ها مترصد بودند تا جوانک نادان و گمراه و غرب زده ای که تحت تاثیر “تهاجم فرهنگی” قرار گرفته و گلاب به رویتان(!) جین پوشیده از مقابل شان رد شود تا با تیغ، شلوارش را پاره کنند! (کسی چه می داند؟ شاید این مد پوشیدن شلوارهای پاره اختراع همان “خودی ها” بوده است!)
حکایت برخورد با خانم ها هم که دیگر، قصه ملال مکرر است: از روزی که خانم هایی با مانتوی بلند و مقنعه را به جرم این که کمی از موهایشان از مقنعه های مشکی شان بیرون زده، می گرفتند تا زمانی که چکمه پوشی شان را “تبرّج” نامیدند و تا ماجرای غم انگیز مهسا امینی و نهایتاً به تجمعات شبانه بعد از جنگ اخیر که زنان و دختران بی حجاب، شدند “دختران و خواهران خودمان”.
غم انگیز است ولی دارم به این فکر می کنم که چقدر از انرژی این کشور صرف تقسیم و جداسازی مردم به چادری و غیر چادری، با حجاب و بدحجاب و بی حجاب، آستین بلند پوش و آستین کوتاه پوش، جین پوش و پارچه ای پوش، ریش دار و بی ریش، حزب اللهی و غیر حزب اللهی و … شد و چطور توانستند به نام اسلام و انقلاب، مردم متحد ایران را شقه شقه کنند! و واقعاً چه کسانی و با چه نیت هایی این بازی ها را طراحی می کردند؟
حالا هم البته هنوز عده ای در توهمات شکست خورده قبلی سیر می کنند. خانمی که دانشجو نیست و فقط برای کار اداری به یکی از واحدهای دانشگاه آزاد مراجعه کرده بود، تعریف می کرد که همین دیروز با وجود داشتن روسری ، فقط به دلیل این که مانتوی او تا روی زانو نبوده، اجازه نیافته وارد شود و او را برگردانده اند!
خط و نشان های برخی ائمه جمعه در هفته های اخیر علیه خانم های بی حجاب و بدحجاب را هم که شنیده اید!
اما اتفاق دوم، انتشار تصاویر مراسم ختم خواهر سیدمحمد خاتمی، رئیس جمهور اسبق ایران است. این هم رویدادی عادی است ولی چه شد که این موضوع معمولی هم، ذهن مرا درگیر کرد؟
سال 1392 بود و انتخابات ریاست جمهوری در پیش؛ آن روزها به همراه دوست هنرمندم محسن خانجهانی در حال تولید فیلم مستند “انتهای خیابان پاستور” بودم که درباره همان انتخابات بود. برای تصویربرداری سکانسی از این فیلم، نزدیک یکی از روستاهای طالقان بودیم که تلفنم زنگ خورد. از “یک جایی” گفتند که آب دستت هست بگذار زمین و برای شرکت در جلسه توجیهی رسانه ها خودت را برسان.
کار را ناتمام گذاشتیم ( و آن سکانس هیچ وقت گرفته نشد) و برگشتیم و من یک راست رفتم به همان یک جایی که مدیران رسانه ها دور تا دور میزی نشسته بودند و آن بالا یکی داشت برایمان خط و نشان می کشید که از این لحظه، اگر اسمی از خاتمی ببرید یا عکسی از او منتشر کنید، سر و کارتان با ماست و رسانه تان را توقیف می کنیم و می بندیم و ال می کنیم و بل می کنیم؛ بدین ترتیب، با تصمیم محفلی شان که آن روز به همه رسانه ها ابلاغ -و در واقع تحمیل کردند- رئیس جمهور پیشین مملکت شد ممنوع التصویر و ممنوع الاسم؛ گو این که در تاریخ ایران و جمهوری اسلامی، سیدمحمد خاتمی نامی، نه آمده و نه رفته است!
حالا آن کسی که آن روز با آن روی عبوس و کلام تهدید آمیز خاتمی را ممنوع التصویر و ممنوع الاسم می کرد، از مجموعه ای که زمانی حاکم بلامنازعش بود، حذف شده و کسی جواب سلامش را هم نمی دهد اما مراسم ختم خواهر خاتمی، غلغله می شود و از مردم عادی تا دولتمردان و اعضای دفتر رهبری برای تسلیت گویی در آن شرکت می کنند و نام و عکس و فیلم خاتمی، منتشر می شود و دیگر کسی برای رسانه ها خط و نشان نمی کشد که چرا عکسش را زدید؟!
این که می گوید عزت و ذلت دست خداست، همین است و پناه باید برد به خود خدا از شر وسوسه ای به نام سوء استفاده از قدرت برای منکوب کردن بندگان خدا.
شرح این رنج ها را گفتن، هم زمان زیاد می خواهد و هم تابی که دیگر ندارمش؛ فقط دعا می کنم که خدایا! «نعمت اندیشه کردن» و «توان عبرت گرفتن» را بر همه ما ارزانی بدار که هر که این دو ندارد، در خفت و خسران و خیره سری خواهد ماند.






دیدگاهتان را بنویسید